تبلیغات
کـلام - مطالب لای این شب بوها...در همین تهران

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

شکر چشم تو چه گویم...

چهارشنبه 29 خرداد 1392   09:36 قبل از ظهر


از بیداری ،لای این شب بوها...در همین تهران ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم


لازم نیست عکس کهکشان ها را ببینی

سوار هواپیما شوی

کوه را تا قله بالا بروی

.

.

.

روی زمین بایست

و نظاره کن

حضور پر مهر هم وطنانت را

بی شک از خردی ات خواهی گریست ای انسان نسیان زده



شعر کامل عنوان و نظرات از حافظ شیراز


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان

منـّت خدای را عزّوجلّ

یکشنبه 26 خرداد 1392   07:52 بعد از ظهر


از لای این شب بوها...در همین تهران ،

 بسم الله الرّحمن الرّحیم


دیدن حماسه سیاسی مردم لا به لای مردم لذت بیش تری دارد تا از قاب تلویزیون. الحمدلله رب العالمین سال هاست این لذت را در گوشه کنار تهران بزرگ خداوند عطایم کرد ولی این بار خیلی فرق داشت. اولین بار بود که ساز و کار برگزاری انتخابات را از نزدیک می دیدم. لذتی وصف ناشدنی و شیرین تر از آن حضور وفادارانه امت اسلام پای صندوق ها.

قرار بود راس ساعت 8 رای گیری آغاز شود. برای پلمپ صندوق ها رسیدم. یکی در میان زرد و سفید... چه قدر هم بعضی هایشان سخت بسته می شدند...در حضور همه ی ناظران...یادداشت کدهای پلمپ دور تا دور صندوق ها 

و با دیدن این مراحل قانونی پیچیده موقع پلمپ صندوق ها اعتمادم به یقین بدل شد انگار. ازین همه امنیت در  حفظ رای های مردم احساس شعف می کردم.

و صف پر شور پیرمردان جوان دل پشت در مسجد

و خانم جوانی که تنها آمده بود داخل و ایستاده بود یک گوشه. در نگاهش نمی دانم چه بود جز آرامش و متانت. یک خانم خیلی معمولی.

هنوز چند ساعتی از آغاز رای گیری نگذاشته بود که دو خانم آمدند، با تردید. عهد کرده بودند با خدای خودشان که همان جا با ذکر چند صلوات اصلح را به دلشان بیاندازد. نشستند روی صندلی های کنارم، صلوات هایشان را فرستادند و رایشان را نوشتند و رفتند. 

خیلی دوست داشتم رای بعضی ها را بدانم و این دو خانم هم از آن دسته بودند.

دقیقه هایی نگذشته بود که پیرمرد واقعا پیری وارد شد، هنوز چیدمان شعبه جا نیفتاده بود و صندلی هم کم بود. آمد وسط سالن ولو شد روی زمین تا نوبتش شود. رفتند صندلی آوردند و همان جا نشاندنشان.

حضور کهن سالان احساس عجیبی به آدم می داد...این همه وابستگی و دل بستگی نشان اعتماد بود و بس...یادم می افتاد که اغلب مسن ترها بی حوصله ترند و بی رمق تر ولی آن روز انگار اصلا جوان شده بودند، متین و موقر. بی گلایه، بی چشم داشت حتی به صندلی ها، بی حرف...می آمدند و می رفتند...خیلی سخت بود وقتی می خواستند به جایشان بنویسم بگویم اجازه ندارم و خلاف قانون است.

سخت تر وقتی بود که خانم پیری می خواست رایش را سفید بیاندازد، مشغول صحبت با تلفن بودم

- حیفه آخه سفید بندازینش!

- خب کیو بنویسم؟ آخه من چی از حرفای اینا می فهمم؟

- حالا یه چیزایی که شنیدین، یه چیزی بنویسین

- می نویسم امام زمان

- نه خانوم آخه این جوره که باطل می شه بازم...حیفه

-خب می نویسم خامنه ای

-ای بابا...آخه اینم که درست نیس (تلفن را قطع کردم) خب حاج خانوم یه دیقه فک کنین، بالاخره این روزا یه چیزایی که شنیدین

- از من باید بپرسن آبگوشت چه طور درست می کنی، من چه می دونم

- حالا یه دقه

- باشه می نویسم فلانی اقلا فلان کار رو برای ما کرده

خیلی خوش حال شدم. این خانوم مهربان و صبور بی اطلاع بود فقط و نه هیچ چیز دیگر. کسی را نوشت که دست کم استدلالی برایش داشت و به گمانم به قدر وسعش کوشید. 

همیشه از رای سفید منزجر بوده ام. آدم هایی که بی طرفند...بی حس...خنثی. خیلی وقت ها هم تنبل برای قدری تحقیق و پرسش.

خانمی که سر و وضعش اسلامی نبود و دخترش خیلی بدتر با چنان شوری از کشورش حرف می زد که تمام وجودم را شرم گرفته بود. حس می کردم اگر عشق به وطن این است، من ایران را حتی دوست ندارم. سخت بود با شنیدن جملاتش اشک نریزم. می گفت چرا رای ندهم؟ چرا نیایم و ازین قبیل حرف ها. دست آخر اما رسما اعلام کرد که رهبر هم همین را گفت، گفت اگر با نظام هم مخالفید برای کشورتان بیایید، ما هم آمدیم.

باورم نمی شد. سخت بود باور تبعیت چنان طرز فکری از رهبر ایران اسلامی.

همه ی مردم دعا می کردند، همه، از هر قشری. دعاها همه یکسان. الهی کسی رئیس جمهور بشود که مشکلات مردم را حل کند، که اصلح باشد، خیر کشور و مملکت در  آمدن او باشد. الهی این حکومت را امام زمانعجل الله فرجه به دست گیرد به زودی و و و

مردم سالاری خیلی عمیق بود.

مادر به یکی رای داد و دختر به دیگری. کارت را که گردنم دید با لهجه ی غلیظ و دوست داشتنی آذری گفت

- اینا خیلی خواستن رای منو بزنن ولی رای من همونه! عمرا عوضش نمی کنم.

یا آن جوانی که ناظر یکی دیگر از نماینده ها بود و می گفت برادرش در ستاد کاندیدای ما فعال است.

فکر می کردم سر ظهر خلوت تر می شود ولی فرقی نکرد.

کمی بعد از ظهر بود که خانمی آمد، گفت نماز جعفر طیار خواندم آمدم، برای پیروزی اصلح و خیر کشور.

بعد از ظهر جمعیت بیش تر و بیش تر شد. صف ها طولانی، بچه ها مشغول بازی در آن یک وجب جای مانده بین صف ها. کسانی که پشت میز بودند از پرکاری خسته شده بودند و ما از شدت بی کاری! نشسته بودیم یک گوشه و نگاه می کردیم. دست هایشان درد گرفته بود واقعا ولی سیل جمعیت نمی گذاشت استراحت کنند. قدر یک نماز و ناهار تند فرصت داشتند. ولی آن چای هایی که بابای پیر و مهربان مسجد کلی اش را هم می ریخت در سینی و کم رنگ هم بودند، به اندازه بهترین نوشیدنی های عالم به همه می چسبید. کم کم دست اندرکاران بهشان ثابت شد که صندلی کم است و چندتایی از صندلی های نماز را هم آوردند در سالن.

خانمی آمد، رایش را داد و موقع رفتن گفت

- امشب می خوام نماز شب بخونم برا انتخابات

حوالی عصر شد که دوستان به شدت متوجه رو به اتمام بودن تعرفه ها شدند. تا حدی پیش رفت که قبل از اذان مغرب یکی از سه صندوق بی کار شد و مسئولینش قدری استراحت کردند. 

از صبح گریه ام را با بدبختی نگه داشته بودم و تازه چند باری هم واقعا ناخودآگاه تمام صورتم خیس شده بود. برای نماز  مغرب که رفتم یک دل سیر گریستم. این همه هیجان و نعمت پاسداری انقلاب را نمی توانستم هضم کنم. این همه اعتماد را. کجای دنیا مردم با این همه اختلاف سلیقه به حکومتشان اعتماد می کنند. می آیند که هیچ، ساعت ها در صف می ایستند تا بنویسند نظرشان را. هر چند خیلی هایشان را اگر از دور ببینیم خیال می کنیم ضدنظامند ولی این نهایت پای بندی آن ها به این نظام مقدس اسلامی است. از عمق جانم خوش حال بودم.

دوباره ولی تعرفه رسید و صف ها تقسیم شدند و کار از سر گرفته شد. همین طور جمعیت بود که پر می شد و خالی...

بی شک می دیدم که صندوق ها پر می شوند از نام کاندیدایی که از نگاه من اصلح نیست ولی لحظه ای تردید را به شور حضور ترجیح ندادم و تا آخر دلم شاد بود از پیروزی اسلام و مسلمین. همین بود که هر کس بعد از انداختن رایش، نگاهش به من می افتاد با لبـ ـخند می گفتم

- قبول باشه

بعد از اتمام زمان رای گیری و بستن در مسجد، وسایل را جمع کردیم و رفتیم شام و بعدش هم بلافاصله شمارش آرا. پلمپ ها را دوباره با تشریفات قانونی در حضور ناظران و مامور نیروی انتظامی و که و که باز کردند و هجوم رای ها بود روی فرش...پس از شمارش چندین باره صورت جلسه ای مفصل و دوباره پلمپ جدید صندوق ها و بردنشان همراه رئیس صندوق، منشی صندوق، یک ناظر و یک سرباز مسلح، با ماشینی که خود وزارت کشور فرستاده بود.

دوست داشتم در آن لحظات خیلی ها بودند و می دیدند چه طور از آرایشان بیش از جان شیرین حمایت می شد. بعضی ها که به خودشان اجازه می دهند هر حرفی پشت سر این نظام مقدس اسلامی بزنند.


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان

بیست و هشت

سه شنبه 7 خرداد 1392   12:09 قبل از ظهر


از نو اندیشی ،لای این شب بوها...در همین تهران ،

در ایام تعطیلات نوروز امسال

زیر پل بزرگراه شهید همت

یک جای کاملا دنج

روی چمن ها

                                          مرد و زن جوانی

نماز مغربشان را

جماعت می خواندند.


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان

هجده

چهارشنبه 16 اسفند 1391   06:00 بعد از ظهر


از نو اندیشی ،لای این شب بوها...در همین تهران ،

یکی از روزهای پرکار نو اندیش بود، صبح زود از خانه زده بود بیرون و بعید بود زودتر از نه شب خانه باشد. در خط آشنای اتوبوس های تندروی میدان تجریش تا میدان راه آهن سوار شده بود. خانمی سوار شد، هم سن و سال مادرش. نای برخاستن نداشت که فکر کند، برخیزد یا نه. اندیشید که می توان کمی بنشیند و وقتی قدری خستگی اش در رفت بلند شود. خودش را این طور راضی کرد که خانم نه خسته به نظر می رسید و نه مسن بود و نه دستش بار. 

شاید سه ایستگاه گذشت که بلند شد و خواست که آن خانم بنشیند و خواستنش ازین باب بود که جوان زیاد بود در اتوبوس و سرعت عملشان بیش تر است و ممکن بود جا به آن خانم نرسد. خواست مثل همیشه رویش را برگرداند تا آن بنده خدا که جایش نشسته هی در معذور قرار نگیرد که خانم پرسید: "چرا بلند شدی؟" سوال نامعمولی بود. گفت: "درسته به جرم این که زودتر سوار شدم شما وایسید و من بشینم؟ سنتان نزدیک سن مامانمه، اگر مامان خودمم بود می شستم؟" خانم درددل هایش را یادش افتاد و برای اولین بار نو اندیش رویش را برنگرداند و با هم حرف می زدند. هر دو-سه ایستگاهی که می گذشت خانم می پرسید: "بلن شم یه کم شما بشینی؟" و باز هم نو اندیش با خنده می گفت، "نه، ممنون". 


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان

هفده

پنجشنبه 10 اسفند 1391   05:31 بعد از ظهر


از نو اندیشی ،لای این شب بوها...در همین تهران ،

سجده کردن هم یاد گرفتنی است انگار

سجده کردن خاضعانه را از سجده کردن تو یاد گرفتم

سجده ای که شکم نزدیک است به زمین

که حس و حال خشوع و خضوع لا به لای تنفست موج می زند


سجده ی شکر را هم از آن دگر دوستم آموختم


اصلا پیش تر برویم

نماز آرام را هم از شما یاد گرفتم

آرامی نماز را


الحمدلله رب العالمین به دیدن چنین بندگانی

به سعادت هم نشینی شان

خدا دوستی تان را از این ناچیز نگیرد



نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان