تبلیغات
کـلام - مطالب آبان 1391

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

بگفتم حال دل گویم...از آن نوعی که دانستم

سه شنبه 30 آبان 1391   10:18 بعد از ظهر


از دلیل سر به هوا گشتن زمین...ماه است ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم


اصرار داریم زاویه بگیریم از اسلام ناب محمدی

اصرار داریم خلاف نص صریح قرآن عزیزمان گام برداریم

حتی اگر شده به قدر یک پاورچین!


غافلیم.


در زاویه 

اول کار

( نیمـ ) ـخط ها خیلی به هم نزدیکند

پارامتر زمان که وارد صورت سوال می شود

نگاه می کنی

می بینی خط ها انگار موازی شده اند

بس که از هم دورند

خط های موازی هرگز با هم

حتی در یک نقطه

تلاقی نمی کنند.


قرآن می گوید

امام می گوید

فطرت پاک می گوید


اما


چشمان ما دوست ندارد ببیند

وقتی خدا در سوره ی مائده می گوید:

الْیَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّیِّبَاتُ وَ طَعَامُ الَّذِینَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حِلٌّ لَّكُمْ وَ طَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ وَ الْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسَافِحِینَ وَ لاَ مُتَّخِذِی أَخْدَانٍ وَ مَن یَكْفُرْ بِالإِیمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ ﴿۵﴾

امروز چیزهاى پاكیزه براى شما حلال شده و طعام كسانى كه اهل كتابند براى شما حلال و طعام شما براى آنان حلال است و [بر شما حلال است ازدواج با] زنان پاكدامن از مسلمان و زنان پاكدامن از كسانى كه پیش از شما كتاب [آسمانى] به آنان داده شده به شرط آنكه مهرهایشان را به ایشان بدهید در حالى كه خود پاكدامن باشید نه زناكار و نه آنكه زنان را در پنهانى دوست‏خود بگیرید و هر كس در ایمان خود شك كند قطعا عملش تباه شده و در آخرت از زیانكاران است (۵)

و یا در سوره ی نسا:

وَ مَن لَّمْ یَسْتَطِعْ مِنكُمْ طَوْلًا أَن یَنكِحَ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ فَمِن مِّا مَلَكَتْ أَیْمَانُكُم مِّن فَتَیَاتِكُمُ الْمُؤْمِنَاتِ وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِإِیمَانِكُمْ بَعْضُكُم مِّن بَعْضٍ فَانكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَنَاتٍ غَیْرَ مُسَافِحَاتٍ وَ لاَ مُتَّخِذَاتِ أَخْدَانٍ فَإِذَا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَیْنَ بِفَاحِشَةٍ فَعَلَیْهِنَّ نِصْفُ مَا عَلَى الْمُحْصَنَاتِ مِنَ الْعَذَابِ ذَلِكَ لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ وَ أَن تَصْبِرُواْ خَیْرٌ لَّكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ﴿۲۵﴾

و هر كس از شما از نظر مالى نمى‏تواند زنان [آزاد] پاكدامن با ایمان را به همسرى [خود] درآورد پس با دختران جوانسال با ایمان شما كه مالك آنان هستید [ازدواج كند] و خدا به ایمان شما داناتر است [همه] از یكدیگرید پس آنان را با اجازه خانواده‏شان به همسرى [خود] درآورید و مهرشان را به طور پسندیده به آنان بدهید [به شرط آنكه] پاكدامن باشند نه زناكار و دوست‏گیران پنهانى نباشند پس چون به ازدواج [شما] درآمدند اگر مرتكب فحشا شدند پس بر آنان نیمى از عذاب [=مجازات] زنان آزاد است این [پیشنهاد زناشویى با كنیزان] براى كسى از شماست كه از آلایش گناه بیم دارد و صبر كردن براى شما بهتر است و خداوند آمرزنده مهربان است (۲۵)


ما دوست داریم فکر کنیم

وقتی با کسی چت می کنیم، پیامکی دوست می شویم، یواشکی حرف می زنیم...

عیبی ندارد

خیلی عیبی ندارد

دو نفر در یک اتاق تنها نیستیم که!

فضای مجازی که اتاق ندارد

روم دارد

روم هم بیش از دو نفر دارد

عیبی ندارد

خیلی عیبی ندارد

ادامه دارد

بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم

برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم

شکسته بسته می گفتم پریر از شرح دل چیزی

تنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم

.

.

.


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان

آتش ـفشان خفته در آغوش برف هاست

یکشنبه 21 آبان 1391   07:24 قبل از ظهر


از دلیل سر به هوا گشتن زمین...ماه است ،

صدای خنده ی دختران و پسران ( ِ جوان )

که می پیچد در ( دل ِ ) راهـ ـروهای دانشکده

صدای قهقهه ی ابلیس به گوش ( ِ جان ) ـت می رسد



اگر پنبه از گوش ( ِ  روح ) ـت درآوری،

جوان!


آتش ـفشان خفته در آغوش برف هاستــــ

شهریور-آذری ست که من می شناسمش


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان

کی می دونه....

شنبه 20 آبان 1391   09:47 بعد از ظهر


از ائمه اطهار علیهم آلاف التحیه و الثنا ،شعر ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم

کی می دونه...شاید امسال برا ارباب بمیرم

کی می دونه؟ شایدم تشنه و بی آب بمیرم

کی می دونه؟ شاید امشب...شب اول...توی روضه...میون سینه زدن

کی می دونه؟ یا که فردا پیش پاهای حسین

کی می دونه؟ تو خرابه...شب سوم...تو عزای گل زیبای حرم...کنار تشت طلا

شایدم بی پر و زخمی زیر آفتاب بمیرم

کی می دونه...شاید امسال برا ارباب بمیرم

کی می دونه؟ شب چارم شب اشکـــــ پسرای دختر شیر خدا

کی می دونه؟ شب بعدش شب گریه برای یادگارای مجتبی اس

کی می دونه؟ شاید از شرم نگاه مادری...از صورت کبوتری...که مونده توی گهواره...مادری که شیر نداره...

تو محرم...خوبه مردن...اگرم خواب بمیرم

کی می دونه...شاید امسال برا ارباب بمیرم

کی می دونه؟ شاید از داغ علی اکبر عشق...امیر خیبر عشق...

شاید از داغ و غم اشکـــــ عمو...شاید از غصه ی آبی که می ریختــــــ از سپر و مشکــــــ عمو...

کی می دونه؟ شاید از غصه و سقا و حرم

شاید از داغ حرم

شاید از داغ دو دستی که گرفت

بوسه از داغی لبــــ های حسین


* شعر یکی از نوحه های خوانده شده توسط حاج محمود کریمی، متاسفانه شاعر را نمی شناسم.


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان

فصل دیگرگونه...دیگرگونه فصل

یکشنبه 7 آبان 1391   09:47 بعد از ظهر


از

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

I removed lots of my contacts in my cell phone. I deleted most of my bookmarks. I deleted addresses of many of my favorite sites. I reduced my hours in front of computer. I should try a new life.

That is a rule in life; you may lose much, to achieve your goal.

I ask all of you please pray for me. I’m sure about my new aim. But days coming are as difficult as important! I hope I’ll do my best.

 

تازه کن آن روزهای خوب را

روزهای خیش و خرمنکوب را

چند فصلی کشت بذر عشق کن

هر چه قربانی است نذر عشق کن

سرخ کن یأس سفید یاس را

پاک کن گرد و غبار داس را

 

تا همین جا هم پررویی بود که می نوشتم. بیش از این حماقت می شود. خواستم از گزینه "عدم انتشار موقت بلاگ" استفاده کنم ولی حس کردم کـلامم می رود در کما و شاید برنگردد به زندگی اش...

هنوز بسیاری ایده و مطلب در ذهنم هست که فرصت جریان یافتن بر کاغذ را نیافته اند چه رسد به تایپ و پست شدن!

امیدوارم بازگردم ولی این بازگشت طول خواهد کشید. تا آن روز خواهش می کنم حلالم کنید. من خود بار مسئولیت خطیر و طاقت فرسای کـلامم را حس می کنم. نگذارید حق الناس نمک به زخمم باشد. 



لاَ یُكَلِّفُ اللّهُ نَفسًا إِلاَّ وُسعَهَا

لَهَا مَا كَسَبَت

و عَلَیهَا مَا اكتَسَبَت

رَبَّنَا

لاَ تُؤَاخِذنَا إِن نَّسِینَا أَو أَخطَأنَا 

رَبَّنَا

و لاَ تَحمِل عَلَینَا إِصرًا كَمَا حَمَلتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبلِنَا

رَبَّنَا

و لاَ تُحَمِّلنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ

و اعفُ عَنَّا

و اغفِر لَنَا

و ارحَمنَآ

أَنتَ مَولاَنَا فَانصُرنَا عَلَى القَومِ الكَافِرِین
 


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان

آن نافه ی مراد که می خواستم ز بخت

شنبه 6 آبان 1391   07:24 قبل از ظهر


از سفر نامه های امام رضا جان ،

آرزویی که لحظه ای از دل بگذرد و از یاد برود، نمی دانست چه قدر آرزوست.

از عمق جانش

                   دمی

                          خواست

بی آن که لحظه ای خیال کند برآورده...

غافل از این که

خدا ذاتا اصلا ناگهان را دوست دارد

مثل ناگهان شکسته شدن دل


پیامکی و جمعی و غرغری قبلش از تاخیر در آغاز دعای توسل در حسینیه ی اسکانشان


نشسته بود به دعا... نزدیک نام امام رضا علیه السلام بود

حجمی را بالای سرش احساس کرد

حقیقت داشت

داشت زیر پرچم گنبد امامش نفس می کشید


بلند شد

            آمد عقب ایستاد

                                 به آرزویش رسیده بود

تنها خواسته بود بداند حاشیه ی پرچم چه نگاشته شده...


همه اش رضا بود          رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضا


آن قدر گریست که سرش به شدت درد گرفت

برگشت،

عزم رفتن کرد که برای نماز جماعت و دعای کمیل شب میلاد دیر نشود.


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان