تبلیغات
کـلام - جوانا سر متابـــــــ

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

جوانا سر متابـــــــ

چهارشنبه 30 مرداد 1392   12:42 بعد از ظهر


از بیداری ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم


خیلی در بازارها راه رفتیم، قدر بخشی از خرید یک ساله خودمان و همـ ـسفران عزیزمان. حالا با مامان نشسته ایم روی دو تا صندلی پلاستیکی رو به روی مغازه که با نخ به هم وصلشان کرده اند تا زیاد جا به جایشان نکنند. پایم را از کفش در می آورم و انگشتان پا را با قدرت هر چه تمام این طرف و آن طرف می کنم. بعد کمی پاهایم را تکان می دهم و با لبـ ـخند رو به مامان می گویم: 

" آااخیـــش! خوب شد پام دیگه!"

مامان می گوید:

" بله مال شما خوب می شه این جوری، مال ما چی!؟ تازه برگشتنه ی تو جاده مونده : ) "

.

.

به فکر فرو می روم...

راستی همه ی جوانی همین شکلی است. دردهای ما با یک خواب شب دوا می شود و دردهای والدینمان با چند قرص. دردهای والدین والدینمان ولی با بس قرص، بعد بارها جراحی، باز هم زیاد تسکین نمی یابد.

دردهای روح ما جوانان شاید با شبی بی خوابی، با شبی پای سجاده دوا شود ولی بزرگ تر که شویم...دردهای روحمان...بد جور در ژرفای جانمان ریشه می دوانند و خدا نکند که مادر(پدر) بزرگ شویم و تسکینمان به جراحی هم میسر نباشد.

عمق فاجعه رو دیدی!؟


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان