تبلیغات
کـلام - دزدیده چون جان می روی...اندر میان جان من

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

دزدیده چون جان می روی...اندر میان جان من

چهارشنبه 2 مرداد 1392   05:03 بعد از ظهر

بسم الله الرّحمن الرّحیم


رفت و همان دم در آرمید در آغوش میزبان مهربان. لحظه ها، دقیقه ها و ساعت های نخست اشک چشمش را به سختی می پوشاند. باورش نمی شد یک بار دیگر این جاست. سر سفره که می نشست، راه که می رفت، خواب یا بیدار، در شلوغی یا خلوت، یادش بود.

ولی

انسان است دیگر، نسیان زدگی ویژگی اوست اصلا. زیاد نگذشته بود که سمینار و کار و ترجمه و زندگی برگشت سر جایش، سر جای خودش نه، جایی که نباید را اشغال کرد. یادش رفت کم کم که کجاست. یادش رفت چند ماه چشم انتظار این دعوت نامه و این مجلس بوده. یادش رفت بی تابی هایش را. ژرفا و گستره ی مهر میزبان را از یاد برد.

.

.

.

چند روزی است محو این ویژگی است.

ماه کامل شده...نیمه ی ماه مبارک آمده

مولود کریم این ماه، امام حسن مظلوممان نورشان برین زمین تابیده است امروز

نیمه ی هر چیز که برود، پرش رفته. شتاب از همین لحظه شروع می شود، لحظه هایی که نمی فهمی چه طور می گذرند و از دست دلت می روند. 

بلند شو

همه ی درهای بهشت را باز کرده اند

صدایت می کنند

بلند شو

وضو بگیر

.

.

.

دارم می روم زیارتی کوتاه

زیارت امام رضا جانمان

نایب الزیاره همه تان هستم

دعا کنید ایمانم را بازیابم و برگردم

دعا کنید لبـ ـخند میزبان مهربان را ببینم به چشم


* شعر کامل عنوان و نظرات از مولوی عزیز


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان