تبلیغات
کـلام - بی تابم آن چنان که درختان برای باد

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

بی تابم آن چنان که درختان برای باد

چهارشنبه 12 تیر 1392   03:18 بعد از ظهر


از شعر ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم


زانوهایش را بغل کرده و نشسته وسط اتاق. از کلید کمد دیواری، لبه ی در اتاق و کمد، صندلی و جالباسی ها لباس آویزان است. چند تایی هم روی زمین و میز و صندلی. دو ساعتی می شود که دارد این را با آن و آن را با آن دیگری می پوشد. خسته شده. نمی تواند انتخاب کند. مخصوصا این که نمی داند حال و هوای مهمانی را، رسمی، دوستانه، شیک، راحت یا چه؟ مهمان ها را هم می شناسد و نمی شناسد. همیشه فکر می کند آدم ها در محافل مختلف خیلی عوض می شوند و این اذیتش می کند. شناختش را می برد زیر سوال و سردرگمی اش را بیش و بیش تر می کند.

بلند می شود لباس ها را جمع کند و زیر لب برای میزبان می خواند

دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن

تو را رسد که غلامان ماه رو داری

قبای حسن فروشی تو را برازد و بس

که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری*

و بیت آخر را برای دل خودش می خواند 

ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق   

قدم برون نه اگر میل جست و جو داری*

اتاق که مرتب شد، با یک نصفه لیوان چای برمی گردد و روی صندلی می نشیند. سعی می کند خودش را در لباس ها مرور کند و اطراف ذهنش هم می رود سمت بقیه تجهیزات مهمانی از قبیل کیف و روسری و...

فایده ندارد.

برمی گردد توی آشپزخانه سر زندگی اش. پیاز ناهار را پوست می کند که اشک دوباره یادش می آورد. روی قابلمه ای که داشت پیاز را توش خرد می کرد یک پارچه می اندازد و می آید به اتاق. در کمد را باز می کند و لباس ها را مثل نامه های عاشقانه ورق می زند. اشک و عینکی که حالا کاملا دون دون شده نمی گذارند از هم تشخیصشان دهد. عمیقا به این فکر می کند که کدام را بپوشد تا محبت و ارادتش را به میزبان مهربان نشان دهد. مثل سریال ها دستش را می گیرد به کمد که نیفتد.

بر می گردد سر قابلمه و پیاز را خرد می کند. هود را روشن می کند. روغن را می ریزد توی قابلمه و می گذارد سر گاز.

به خودش می گوید

حسن مهرویان مجلس گرجه دل می برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود!**

و علامت تعجبش را با بیش ترین تاکید ممکن می خواند.

خوش حال است که تصمیمش را گرفته...همه ی نداری اش را عرضه می کند...فقرش را به رخ می کشد...اصلا قصد می کند همان دم در که او را دید بی ملاحظه ی این که چه کسی پشت یا پیش روی اوست اشک هایش را رها کند...دلش تنگ است...هرچند هر روز چندین بار می بیند و می شنودش و در تمام روز چهره ی اش جلوی چشمانش است...هر چند بی یاد او نفسش بند می آید اما این مهمانی با همه ی هر ساله بودنش، شلوغی هایش، بی خوابی هایش، اوج مهر میزبان مهربان است...اوج یعنی همین که هنوز هم بعد ازین همه سال دعوتم می کند...با آن آبـ ـرو ریزی های سال های قبل...با آن داد و قال های قبل و بعد مهمانی...با آن همه نمک نشناسی ها...و شب ها که مجلس خلوت تر می شود می نشیند و یک دل سیر می گویم و می شنود...یک دل سیر می بینمش...دلم باز می شود...

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید

زینهار ای دوستان جان من و جان شما

کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند

خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست

بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی

تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
***


شعر کامل عنوان از مرحوم امین پور

*شعر کامل از حافظ شیرازی

**شعر کامل از حافظ شیرازی

***شعر کامل از حافظ شیرازی


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان