تبلیغات
کـلام - و لَقَد خَلَقنا الإِنسانَ و نَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُهُ

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

و لَقَد خَلَقنا الإِنسانَ و نَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُهُ

جمعه 30 فروردین 1392   06:52 بعد از ظهر


از به آفـتابـــــــــ ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم


قطرات اشک شوق روی میز را با دستمال پاک می کند و خوش بختی هایش را می شمرد. آه که چه قدر زیادند و به قدر زیادی شان شرم همه ی وجودش را فرا می گیرد.

خجالت می کشد که آن قدر نویسنده است که با حرف های مانده در گلو نمی تواند مکانیک کوانتومی پیشرفته ی دو بخواند.

می نشیند پای لپ تاپ که دوست نداشتنی ترین جاست برای نوشتن و البته سریع ترین نیز هم!


می خواهد کمی بشمارد:


وقتی مامان و بابا را در خواب می بیند حس می کند بهترین فرشته های عالم خوابیده اند و اشک می ریزد.

از لای در اتاق خواهرش را نگاه می کند این روزها

و گاهی هم خم می شود و عکسش را که از آن طرف در بسته ی اتاق افتاده روی سنگ کف خانه می نگرد.

شب ها با آرامش بهترین قصه های بهترین دلاوران ایران اسلامی عزیز را که دوست عزیزش هدیه داده می خواند و می خوابد.

به رسم خدمت زندگی می کند درین خانه...لا به لای تمام محبت پاشیده بر در و دیوارش.

شب ها با شکم سیر سیر می خوابد.

وقتی هوس خوردنی خاصی می کند زنگ می زند به پدر و خودش را لوس می کند و...

تمام بدنش سالم است و سلامت...روحش نیز که این خیلی مهم تر است.

هنوز هم کسانی ازو صادقانه کمک می خواهند و او می تواند برایشان کاری انجام دهد، دست کم قدر یک لبـ ـخند عمیق.

.

.

مادری دارد بهتر از برگ درخت

دوستانی دارد بهتر از آب روان

و خدایی که درین نزدیکی است

لای این شب بوها

پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب

روی قانون گیاه

.

.


خدایا شاکرم گردان

که لطفت بی حد و حصرست و من در فشار این همه خوبی جز اشک ندارم که نثارت کنم

همه ی این حرف ها را با اشک نوشتم

شر شر مثل باران های بهارت


خدایا

تا تو هستی

بهار هست

محبت هست

امید هست


دستان خرد و ضعیفم را لحظه ای از دستان بزرگ و مهربانت...

ول که نمی کنی

محکم بگیرشان!

خدایا من حتی بلد نیستم دستانم را در دستانت نگه دارم

خدایا



 آیه ی 16 سوره ی مبارکه ی ق : عنوان پست و نظرات

 شعر هم از سهراب سپهری با یک اندکی تغییر!


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان