تبلیغات
کـلام - هُم اَهلُ بَیتِ النُّبُوَّةِ و مَعدِنُ الرِّسالَةِ...

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

هُم اَهلُ بَیتِ النُّبُوَّةِ و مَعدِنُ الرِّسالَةِ...

چهارشنبه 21 فروردین 1392   01:41 قبل از ظهر


از ائمه اطهار علیهم آلاف التحیه و الثنا ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم


داشتند کنج رو به روی پله های ورودی داخل مسجد را برای مراسم دکور می زدند. برای ساختنش از جعبه های بی سر و ته چوبی، در ابعاد متنوع، آجر و گـِل استفاده می کردند و طناب. چادرهایشان گـِلی شده بود. یکی نشسته بود و دود شمع را می نشاند روی لبه پایینی جعبه ها و آجرهایی که گـِل بر سر و رویشان مالیده بودند

یک کاسه ی سفالی آب هم گذاشتند روی جعبه هایی که حالا نامرتب روی هم چیده شده بودند

شمع های سفید قد و نیم قد هم میان جعبه ها و آجرها

دو تا کبوتر گـِلی، یکی بزرگ تر و یکی کوچک تر، توی کاسه کنار جعبه ها


- این طنابا رم بذاریم؟

- مممـ، آره دیگه! دست امام علی رو با طناب بسته بودن. . .


خیال چادر خاکی و گـِل و دود ِ آتش نشسته بر دیوار یک طرف

یادش افتاد کاش هرگز، احدی، همـ ــــــــر بی یار نداشت


چند دقیقه بعد که سر زد به دکور

طناب ها را پیچیده بودند به خود، مثل مارپیچ، چند جا روی جعبه ها با گـِل چسبانده بودند


امام علی علیه السلام

دلش چه کشیده

مرد خیلی که دلش بگیرد، در خودش می پیچد انگار

فکر کرد بچه ها هم برای همین طناب ها را پیچانده اند در خودشان



بیرون در ورودی هم ستون های کوچک آجری با سطح گـِل مالی شده گذاشته بودند و رویشان گـُلدان های سبز کوچک 


مادر که در خانه باشد

بودنش همان گـُلدان سبزست و مایه ی تنفس جان

در بیان اصل مطلب ناتوانم و بدجور دلواپس دل کوچک امام حسن علیه السلام ام. بچه ای که بزرگ تر باشد بیش تر می فهمد...بیش تر می سوزد و می گدازد...حالا حساب کن همین بجه، نه هیچ کدام دیگر، باید سکوت کند و صلح...و تا همین امروز غریب بماند...آن قدری که در رمضان المبارک محو افطاری دادن هایمان شویم و پایان صفر عظمت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله یادشان را کم رنگ کند در دلمان.* امام حسن علیه السلام هم به خود می پیچیدند هنگام شهادت...زهر همه ی جانشان را پر کرده بود.


* مضمون این جمله را وام دار استادم هستم.


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان