تبلیغات
کـلام - کاش هرگز، احدی، همـ ــــــــر بی یار نداشت

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

کاش هرگز، احدی، همـ ــــــــر بی یار نداشت

سه شنبه 6 فروردین 1392   01:22 قبل از ظهر


از ائمه اطهار علیهم آلاف التحیه و الثنا ،شعر ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم


تسلیت می گویم و بهارتان را فاطمی از خدای حنان می خواهم

نخست بخوانید این را

بعد هم گوش دل بسپارید به . . . و این هم متن و معنی


دست دل من خیلی وقت است که رو شده

ناتوانی اش در دم زدن از مهر شما

از سراییدن در مدحـ ـتان و غمـ ـتان

لیاقت می خواهد که من ندارم


روزهاست در فکر نگاشتن برای این روزهایم و نه کفایتی بوده و نه لیاقتی و نه ظرفیتی

نه فکر جدیدی، نه حس مصوری

ته کشیده ام

و ته مانده ام را ریخته ام در این سطرها:


یا فاطمه الزهرا

مرا چه به نجوا با شما

من کجا و شما کجا...

راستی شیاهت و عینیت همین نام های کوچک مان که شرح هزار نام بزرگ خداست کفایت است؟

همین چادر سیاهمان که اصلا گاهی هوس می کنیم مثل چادر شما بوی خاک بگیرد، کفایت است؟

همین که مهریه هایمان آب است و مهرمان بالاتر از مهتاب!؟


یا فاطمه الزهرا

مرا چه به نام شما بردن

من کجا و شما کجا...

راستی این همه دم زدن از حب علی -علیه السلام- برای کسب و درک معرفت کفایت است؟

همین که آن قدر با پدرانمان مهربانیم که گویا مادرشان هستیم، کفایت است؟

همین که دلمان می خواهد نام فرزندانتان را روی فرزندانمان بگذاریم

همین که از نامحرم که هیچ، از کور مادرزاد حجاب می کنیم

همین که نان شبمان را که قدر سیر شدنمان نیست، سه شب متوالی انفاق می کنیم

همین که برای دفاع از همـ ــــــــرمان حاضریم...


...واژه در واژه شنیدند صدا را اما

گفتنی ها همگی گفته شد آن جا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد

آن که فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام  

تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

شهر در غفلتِ همواره ی خود آسوده

کوچه آذین شده با چادر خاک آلوده

شهر این بار کمر بسته به انکار علی

ریسمان هم گره انداخته در کار علی

بگذارید نگویم که اُحُد می لرزد

در و دیوار از این قصه به خود می لرزد...*

گفت: در می زنند مهمان است

گفت: آیا صدای سلمان است؟

این صدا، نه صدای طوفان است

 مزن این خانه ی مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما...



گفت: آرام! ما خدا داریم

ما کجا کار با شما داریم؟

و اگر روضه ای به پا داریم

پدرم رفته ما عزاداریم

پشت در سوخت بال و پر، اما...



آسمان را به ریسمان بردند

آسمان را کشان کشان بردند

پیش چشمان دیگران بردند

مادرم داد زد بمان! بردند

بازوی مادرم سپر، اما...



بین آن کوچه چند بار افتاد

اشک از چشم روزگار افتاد

پدرم در دلش شرار افتاد

تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-

گفت: یک روز یک نفر اما...
**

دیر آمدم بگو، که چه کردند کوچه ها
بانوی قد خمیده! زمین می خوری چرا؟

این کودکت چه دیده که هی زار می زند؟
هی دست مشت کرده به دیوار می زند
***


یا فاطمه الزهرا

گیرم تمام سطرها را با اشک بنگارم

اشک هایم ارزشی دارد نزد شما آیا...

نمی دانم بانو

نمی دانم

الله اعلم

التماس دعای بسیار


* این شعر از آقای برقعی

** این دگر شعر از آقای برقعی

*** این شعر از آقای اسحاقی 


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان