تبلیغات
کـلام - یاد باد آن روزگاران یاد باد

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

یاد باد آن روزگاران یاد باد

چهارشنبه 16 اسفند 1391   11:39 بعد از ظهر


از در کسوت دبیری ،

روز  قبل کارگاه علوم با همان همکار هم سن و مهربانم رفتیم مدرسه ی پارسال. داشت ماشین را پارک می کرد، گفتم:  "کلی فک کردم چه جوری رفتار کنیم؟ بریم کجا؟ چی می شه؟" گفت: "من فک کردم نکنه تحویلمون نگیرن؟!" گفتم: " خیلی هم دلشون بخواد!"

با خنده...زیر باران... وارد مدرسه شدیم، هنوز زنگ صبحگاهی ورود به کلاس نخورده بود.

همان لحظات اول همدیگر را بین هجوم بچه ها گم کردیم. بعضی هایشان خیلی صادقانه بغلت می کردند، بعضی هایشان دست می دادند، بعضی می دویدند و بعضی هم حتی از جایشان بلند نشدند تا تو برای سلام بروی.

قدشان بلند شده بود، عینکی شده بودند، چاق تر شده بودند و بعضی لاغرتر.

سعی می کردم به اسم هایشان بهشان سلام دهم، سلام زهرا جون، سلام شادی، سلام فاطمه خانوم...با تک تک شان دست دادم و بعضی هایشان را که عقب تر بودند، در حال دست دادن کشیدم جلو و گفتم: "حالا این قد عقبم خوب نیس!" و صورتشان را بوسیدم.

می پرسیدند تند تند:

"خانوم تا کی هستین؟" "خانوم چه خبر از دانشگا؟ درسا خوبه؟" "امسال کجا درس می دین؟" "خانوم چرا دیگه نیومدین؟!" "خوبین خانوم؟" "خانوم برا کارگا می آین؟"

و می گفتند:

"خانوم چه قد بزرگ شدین!" "خانوم جاتون خیلی خالیه" "دلمون براتون تنگ شده بود" " چه عجب خانوم! یاد ما کردین" "معلمای امسالمون اصن خوب نیستن"

و من در جواب این جمله آخر بارها و بارها گفتم: "بچه ها نباید این چیزا رو به ما بگین!"

جواب سوال های نیکو را که دو کتاب بود و چند برگ کاغذ بهش دادم و خیلی تشکر کرد.

رفتند سر کلاس و ماندیم تا زنگ تفریح بعدی.

دوباره همان قصه ها و...

باورم نمی شد...زهره چه قدر دلش تنگ شده بود، خیره شده بود در چشم هایم و حرف می زد.

مرضیه و نازنین با هم آمدند و دعوا سر این که کی زودتر خانوم را بغل کند! بی انصافی مرضیه درین بود که اول که شد هیچ! ول نمی کرد که نوبت نازنین شود.

زهرا آن وسط سوال گرامر می پرسید!

نرگس داشت صندلی می برد توی حیاط، گفت: "خانوم اسم منو یادتونه؟" گفتم: "بله!-یادم بود ولی باید تمرکز می کردم-" گفت: "چیه خانوم!؟" گفتم: "تربچه" نفهیمدم چه گفت وقتی داشت می رفت به حیاط -صندلی سنگین بود و بیش ازین نمی توانست بایستد- . و هنوز چه قدر خودم را ملامت می کنم ازین که اول نامش را یادم رفته بودم و دوم هم این که گفتم، تربچه. باید می گفتم که برای به یاد آوردن نامش وقت می خواهم. کار خوبی نکرده بودم به ویژه در کسوت دبیری.


جای بعضی از بچه ها خیلی خالی بود، مدرسه هایشان را عوض کرده بودند مثل درسا و مرجان.

بعضی ها را هم که خیلی دلم می خواست ببینم ندیدم، میترا، زهرا، فاطمه زهرا، عطرین، نیلوفر و...

آن موقع حتی یاد بعضی هایشان هم نیفتادم بس که وقت کم بود و حرف زیاد...


چند دقیقه قبل برگشتنمان بود، مرضیه آمد و گفت: "خانوم بابامون فوت کرد." گیج شدم، آن قدر در حال خنده بودم که "عزییزم" و "خدا رحمتشان کند را" را با لبـ ـخند گفتم. نمی دانستم چه بگویم. بچه ها آمدند و خودت رفتی عقب تر. وقتی رفتند صدایت کردم. گفتم: "چرا مرضیه؟ در اثر چی فوت کردن؟ کی؟" گفتی: "سرطان خانوم.شهریور" ناشیانه گفتم: "خب خوبه دیگه، خیلی وقت گذشته" گفتی: "خیلی وقت هم نیس، پنـ-شیش ماهه همش." گفتم: "سن پدرت بالا بود؟" گفتی: "نه خانوم، جوون بود بابام، چهل سالش بود." یادم نیست دیگر چه گفتم...اصلا بلد نبودم چه بگویم...دلم می خواست از اول که بغلت کردم می دانستم...متعجب بودم ازین که چشم های زیبا و مهربانت وقت گفتن این کلمات نمناک نشده بودند. حس می کردم خیلی بزرگ شده ای. دلم می خواست حرف می زدم با تو مرضیه جان. یادم افتاد چه قدر پزشکی را دوست داری...پدرت ولی دیگر نیست تا تو را در لباس های سفید ببیند...پزشکی و حتی عروسی...


رفتن برایم خیلی سخت بود. برای منی که حالا می فهمم چه قدر تدریس را دوست دارم. به سختی از مدرسه رفتم.


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان