تبلیغات
کـلام - هجده

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

هجده

چهارشنبه 16 اسفند 1391   06:00 بعد از ظهر


از نو اندیشی ،لای این شب بوها...در همین تهران ،

یکی از روزهای پرکار نو اندیش بود، صبح زود از خانه زده بود بیرون و بعید بود زودتر از نه شب خانه باشد. در خط آشنای اتوبوس های تندروی میدان تجریش تا میدان راه آهن سوار شده بود. خانمی سوار شد، هم سن و سال مادرش. نای برخاستن نداشت که فکر کند، برخیزد یا نه. اندیشید که می توان کمی بنشیند و وقتی قدری خستگی اش در رفت بلند شود. خودش را این طور راضی کرد که خانم نه خسته به نظر می رسید و نه مسن بود و نه دستش بار. 

شاید سه ایستگاه گذشت که بلند شد و خواست که آن خانم بنشیند و خواستنش ازین باب بود که جوان زیاد بود در اتوبوس و سرعت عملشان بیش تر است و ممکن بود جا به آن خانم نرسد. خواست مثل همیشه رویش را برگرداند تا آن بنده خدا که جایش نشسته هی در معذور قرار نگیرد که خانم پرسید: "چرا بلند شدی؟" سوال نامعمولی بود. گفت: "درسته به جرم این که زودتر سوار شدم شما وایسید و من بشینم؟ سنتان نزدیک سن مامانمه، اگر مامان خودمم بود می شستم؟" خانم درددل هایش را یادش افتاد و برای اولین بار نو اندیش رویش را برنگرداند و با هم حرف می زدند. هر دو-سه ایستگاهی که می گذشت خانم می پرسید: "بلن شم یه کم شما بشینی؟" و باز هم نو اندیش با خنده می گفت، "نه، ممنون". 


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان