تبلیغات
کـلام - لَئِن شَكَرتُم لأزیدَنَّكُم

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

لَئِن شَكَرتُم لأزیدَنَّكُم

یکشنبه 6 اسفند 1391   10:59 بعد از ظهر


از لای این شب بوها...در همین تهران ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم


صبح یک روز خیلی خوب و معمولی

که قرار است باران بزند به شهرمان که حالا دارد روز به روز خوبانش را از دست می دهد

که قرار است باران جور بکشد گناهان ریز و درشت من و شما را

که قرار است پاچه های شلوارهایمان کمی گلی شوند

چادرهایمان نم دار و عینک هایمان خیس


مردی به سن و سالی کمی کم از پدرم

با عصایی سفید می رسد به پل روی جوی عریض خیابان حضرت ولی عصر عج الله فرجه


هیچ اتفاق سهمگینی در کار نیست


مرد دیگری با سنی کمی بیش تر از پدرم

بی آن که او با همه ی مهارتش، در زندگی بدون بینایی نیازی به کمک داشته باشد

با مهر زیر بغلش را می گیرد و

از حرکت لب هایشان می فهمم که با پرسش مطمئن می شود، راه را اشتباه نمی رود.


فکر نه!

          لحظه ای 

                 تصور هم نه!

از خیالم می گذرد نمی گذرد که این بنده ی خدا


خانواده...درس...کار...صبح زود


نمی گذرد که این چنین خرامان و سرمست گام برمی دارم

از خیالم که چه عرض کنم

از دلم رفته انگار شمارش بی نهایت ها

از یادم

از روزمره ام


اگر از سر در دانشگاهی رد می شویم که به یقین آرزوی خیلی هاست

اگر غذایی می خوریم که خیلی ها بویش را هم...

اگر چشممان به دیدن پدر و مادری روشن می شود که خیلی ها سال هاست حسرت...

حسرت بوییدنشان را دارند

اگر نگاهمان می لرزد روی شبنم صبحگاهی جوانه ی شمشادهای تازه

اگر آن قدر وقت داریم که یک قهوه ی ناب با بهترین دوستانمان بنوشیم

اگر صبح ها می توانیم سخت ترین درس ها را در اتوبوس بخوانیم

اگر خنده ی چشم را می فهمیم

بوی گل را

نسیم صبح را

تپش قلب را در تلالو آفـتابـــــــ

شیرینی اشک را پای یک روضه ی ناب

لغزش پای دلمان روی بند زندگی و نیفتادنی به حکم الله


اگر این همه را داریم و غافلیم


و لَئِن كَفَرتُمْ إِنَّ عَذَابی لَشَدید


یادت باشد خداوند نفرموده نعمت هایتان را افزون می کنم...شما را افزون خواهم کرد

دوس نداری بزرگ شوی!؟بزرگ تر چه طور!؟


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان