تبلیغات
کـلام - چادرت را بتکان قصد تیمم داریم...

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

چادرت را بتکان قصد تیمم داریم...

پنجشنبه 3 اسفند 1391   11:56 بعد از ظهر


از شعر ،


و به همراه همان ابر که باران آورد
مهربانی خدا در زد و مهمان آورد

باد یک نامه ی بی واژه به کنعان آورد
بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد

به سر شعر هوای غزلی زیبا زد
دختر حضرت موسی به دل دریا زد

چادرش دست نوازش به سر دشت کشید
دشت هم از نفس چادر او گل می‌چید

چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید
من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید

باور این سفر از درک من و ما دور است
شاعرانه غزلی راهی «بیت النور» است

 آمد این گونه ولی هر چه که آمد نرسید
عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید

که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید
عاقبت حضرت معصومه(س) به مشهد نرسید

 ماند تا آینه ی مادر دنیا باشد
حرم او حرم حضرت زهرا(س) باشد

صبح شب می‌شد و شب نیز سحر هفده روز
چشم او چشمه‌ای از خون جگر هفده روز

 بین سجاده، ولی چشم به در هفده روز
چشم در راه برادر شد اگر هفده روز

روز و شب پلک ترش روضه مرتب می خواند
 شک ندارم که فقط روضه ی زینب می‌خواند

                                                                                سید حمیدرضا برقعی


تسلیت می گویم...
 و التماس دعا...

عطایمان کنید زیارتتان را بانوی مهر
به بزرگی خویش


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان