تبلیغات
کـلام - دو هزار جم به جامی...

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

دو هزار جم به جامی...

پنجشنبه 3 اسفند 1391   11:12 بعد از ظهر


از سفر نامه های امام رضا جان ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم

پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله و سلم می فرمایند:

"پاره ای از بدن من در خراسان مدفون خواهد شد، هر غمناکی او را زیارت کند البته حق تعالی غمش را زائل گرداند."

باورم نبود اما
باورم نبود...

بیش از تصورم اشک ریختم در حرم مقدستان
آن قدری که از ترس بدحال شدنم رفتم کنار یکی از همسفران

بی تاب اشک می ریختم
بی دعا
بی حرف
بی درک
بی معنی حتی!

دعا کردن برایم سخت شده بود

به لرزه افتادم
برخاستم
نشستم
ریختم
فروپاشیدم
نیم خیز
تکیه داده به دیوار
به شیشه ی پاک نزدیک ضریح

بی هوا غرق دعای ناب کمیل شدم
بی هوا مدهوش بی پناهی ام
آمده بودم پناهم دهید اما زبانم آن قدر بی لیاقت شده بود که همین را هم نمی توانست بطلبد

مادر دوست نازنینم گفت...گفت و گفت
و من می لرزیدم
بیش تر از برون از درون خویش

چاره ای نبود

پرونده ام را با همه ی پیوست هایش...با همه ی اضافاتش...خط خوردگی ها، سیاهی ها، پارگی ها...
یک جا
بی پروا
خدمتتان گذاشتم

چاره ای نبود وگرنه من همین قدر را هم نمی فهمیدم و نمی توانستم

ایمانم را فروخته بودم...

رسیدم به حرم گفتم:

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
که به کوی می فروشان، دو هزار جم به جامی

شده ام خراب و بدنام و هنوز امید دارم
که به همت عزیزان برسم به نیک نامی

تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی

امام رضا جان
خالی و تهی آمدم
غرق گناه

آفـتابـــــــ را به قلبم بازگرداندی

جا دارد اول اسفند را روز تولدم بدانم

      تولدی که این بار هم لایقش نبودم

یا الله...یا رحمن...یا رحیم

یا مقلّب القلوب

ثبت قلوبنا علی دینک


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان