تبلیغات
کـلام - شهادت آسمان را نردبان بود

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

شهادت آسمان را نردبان بود

سه شنبه 17 بهمن 1391   09:28 بعد از ظهر


از به آفـتابـــــــــ ،شعر ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

خدایا

      انصاف که هست

یعنی از تو جز انصاف برنمی آید ولی عدل سختی است

به مذاق دل های مریض و رنجور ما

عدل سختی است دلدار من

این جا

      در همین سرزمین آبا و اجدادی ما

روزگاری

     جوانان نرد عشق می باختند و به پاداش دل باختگی شان

نزد تو مأوا می یافتند

امروز

      هر قدر هم که عرصه ی عشق بازی با معبود باشد

      هر قدر هم که جنگ سرد باشد

      هر قدر هم که وظیفه ها سنگین باشد

ما تا ابد در حسرت خونین شدن رخسارمان می مانیم

ما تا ابد در حسرت رزق تو و خشنودی تو می مانیم 

می دانم

می دانم که کج فهمم

می دانم که امروز و این جا و این لحظه، وقت این حرف ها نیست

باید در شتاب دنیای جدید وا و جا نمانم

اما

دلم جایی گیر کرده

جایی همین نزدیکی

خدایا

دعا می کنم مرگم شهادت باشد

و زندگی ام جهاد در راه تو        اصغر و اکبرش

خدای من . . .

 

سبک بالان خرامیدند و رفتند
مرا بی چاره نامیدند و رفتند


سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند


سواران از سر نعشم گذشتند 
فغان ها کردم، اما برنگشتند


اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان، این چه سودا بود با من؟


رفیقان، رسم هم دردی کجا رفت 
جوان مردان، جوان مردی کجا رفت


مرا این پشت، مگذارید بی پاک
گناهم چیست، پایم بود در خاک


اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بسط روح بودم


در باغ شهادت را نبندید
به ما بی چارگان زان سو نخندید


رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند


رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم


شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود


چرا برداشتند این نردبان را
چرا بستند راه آسمان را


مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود


تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر، روسیاهم، شرمگینم


مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی


در این اطراف، دوش ای دل تو بودی
نگهبان دیشب، ای غافل تو بودی


بگو اسب سپیدم را که دزدید
امیدم را، امیدم را که دزدید


مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت می فروشی بود روزی


شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ی ساقی دویدم


چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تسبیح ساقی نامه خواندم


ببین ای دل، چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ی ساقی همین جاست


دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستی سنگ شیون را به سر زد


امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در، میخ قدر کوفت


چه درد است این که در فصل اقاقی
به روی عاشقان در بسته ساقی


بر این در،‌ وای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک هنگام خروج است


در می خانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند


دعا کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم


من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم


دلم تا چند یا رب خسته باشد
در لطف تو تا کی بسته باشد


بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا این بار محکم تر بکوبیم


مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصر بلور آخر کسی هست


بکوب ای دل که این جا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است


بکوب ای دل که غفار است یارم
من از کوبیدن در شرم دارم


بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست
مرا هر چند روی در زدن نیست


کریمان گر چه ستار العیوب اند
گدایانی که محبوب اند خوب اند


بکوب ای دل،‌ مشو نومید از این در
بکوب ای دل هزاران بار دیگر


دلا! پیش آی تا داغت بگویم
به گوشت، قصه ای شیرین بگویم


برون آیی اگر از حفره ی ناز
به رویت می گشایم سفره ی راز


نمی دانم بگویم یا نگویم
دلا! بگذار، تا حالا نگویم


ببخش ای خوب امشب، ناتوانم
خطا در رفته از دست زبانم


لطیفا رحمت آور، من ضعیفم
قوی تر از من است، امشب حریفم


شبی ترک محبت گفته بودم
میان دره ی شب خفته بودم


نی ام از ناله ی شیرین تهی بود
سرم بر خاک طاقت سر نمی سود


زبانم حرف با حرفی نمی زد
سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد


نگاهم خال، در جایی نمی کوفت
به چشمم اشک غم، تایی نمی کوفت


دلم در سینه قفلی بود، محکم
کلیدش بود در دریاچه ی غم


امیدم، گرد امیدی نمی گشت
شبم دنبال خورشیدی نمی گشت


حبیبم قاصدی از پی فرستاد
پیامی با بلوری می فرستاد


که می دانم تو را شرم حضور است
مشو نومید، این جا قصر نور است


الا! ای عاشق اندوه گینم
نمی خواهم تو را غمگین ببینم


اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز، باز است


نمی دانم که در سر، این چه سودا است
همین اندازه می دانم که زیبا است


خداوندا چه درد است این چه درد است
که فولاد دلم را آب کرده است


مرا ای دوست، شرم بندگی کشت
چه لطف است این، مرا شرمندگی کشت

نوشته شده در 18 مهر 1390


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان