تبلیغات
کـلام - از دست و زبان که برآید؟

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

از دست و زبان که برآید؟

پنجشنبه 5 بهمن 1391   08:09 بعد از ظهر

بسم الله الرّحمن الرّحیم


عطر گل یخ هایی که پدر آورده در اتاق پیچیده

پیش تر ها هم عطر نرگس پیچیده بود


خسته ام

خیلی خسته


با این که این همه نعمت دارم

نه دل بسته ام و نه وابسته


لپ تاپ را می گذارم روی تمام جزوه های باید

و می نویسم که انگار...شاید...

دلم خالی شود ازین همه سختی و تلخی


شیرکاکائو را هم تلخ می کنم...خیلی تلخ تر از شیرکاکائو

سرم را بسته ام به دلم و تلخی روزهای شیرین را مزه مزه می کنم


دلم برای یک قهوه تلخ کوچک که نامش هر آن چه می خواهد باشد، لک زده


فصل امتحانات دانشگاه تمام شده و من همین روزها امتحان مجدد دیگری دارم

هنوز پروژه را تحویل نداده ام

هنوز تمرینات درس سخت ترم پیش مانده روی زمین

همه چیز مثل قبل است

تکراری و دوست داشتنی

و من خسته ام برای شروع ترم جدیدی که هم پوشانی عجیبی با ترم پیش دارد


فقط یک روز را مطلقا و خودآگاه بدون درس گذرانده ام

در حالی که نای درست درس خواندن هم نیست این روزها


عطر گل ها حواس سرم را پرت می کند

خیال نه، فکر می کنم به آینده

آینده ای که روشن و تاریک بودنش را امروز رقم می زنم


یادم می افتد که وقتی لپ تاپ را گذاشتم روی کاغذها

وقتی به قولی تیتر زدم مطلبم را

فکرم به نگاشتن نعمات بی حد و حصر الله بود


عطر گل ها بهانه بود که یاد دل ها کنم

یادم بیفتد همین امروز با همه ی خستگی اش می ارزد به چای ایرانی ای که مادر دم کند

دیروز با همه ی تکرارش می ارزد به لب خند از ته دل خواهر نازنینم

یک شنبه ی پیش که پدر طبق قاعده مان راس ساعت روی پل پشت دکه روزنامه فروشی

منتظرم بود، می ارزد به همه ی یک چیزی شنبه های زندگی ام


یاد دل ها

یاد دل هایی که وقتی دلم می گیرد دیدنشان

شنیدن سکوتشان

آرامشی بی بدیل نثارم می کند...آرامش می پاشد بر جانم


یاد تلفظ واژگانی که برایمان متداول شده

یاد دانشجویی که میانه ی نماز در مسجد دانشگاه فهمیدم زبانش

باز نمی شود و به سختی و لکنت...جای همه ی ذکرها چیزی می گفت شبیه الله اکبر...

واژه ای آن قدر گنگ که نفهمیدم چه بود


یاد روزی که هم کلاسی ارمنی مان داشت برنامه ی شب کریسمسش را می گفت

گفت و در نهایت افزود مادرم بنده خدا امشب تنهاست

ناشیانه پرسیدم: "پدرت؟"

نگاهم کرد و آرام گفت: "فوت کرده"


یاد بلاگی که می خواندم و زندگی نباتی همسری از دریچه نگاه همسرش

که هر دو دلداده ی هم بودند را به دار تصویر می کشید


یاد نداشته های دیگران

خجالت کشیدم


یاد روزی که با همه ی حال وحشتناک بد روحی ام می توانستم به پروژه مان فکر کنم

می توانستم با اشک تایپ کنم

بخوانم، بفهمم و الگوریتم بنویسم

در حالی که هم گروهی ام نمی توانست

با آن که به نظر نمی رسید چندان پریشان باشد


یاد همه ی روزهایی که چشمانم را بی زحمت باز می کنم به روی آفتاب


خجالت می کشم

از خدای خودمان

از خودم

از همه


ازین همه نعمت لایتناهی و شکر متناهی و با منتم

ازین همه عطر گل دوستی و تلخـ ـکامی لبـ ـخندم


زمستان نه سرد است و نه سردی می آورد

چند شاخه گل را می آورم می گذارم روی میزم

سرم را به دستانم تکیه می دهم و بو می کشم خوش بختی را

دستانم را تند تند روی این صفحه کلید می زنم

تا زندگی ام تند تند جریان یابد

وقتم برکت

دلم نشاط


نگاهم را می دوزم به آینده ای که باید روشن باشد

با خدایی با این سابقه ی نیک و ناز


امید را می پیچانم در نسیم

می گذارم بوزد و بپیچد لای همه ی زندگی ام


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان