تبلیغات
کـلام - این همه یاد می رود..وز تو هنوز غافلم

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

این همه یاد می رود..وز تو هنوز غافلم

سه شنبه 26 دی 1391   12:49 قبل از ظهر

بسم الله الرّحمن الرّحیم


دیدار امام خامنه ای با شاعران جوان داغ دل چندین و چند ساله ام را تازه کرد. یاد کودکی هایی که چه قدر افسانه در دلم داشتم. همیشه فکر می کردم یک روز بالاخره خودم را نزدیک رهبرم خواهم دید. یادم نیست این آرزو کی و کجا شروع شد ولی این قدر یادم هست که روزگاری وقتی این فکر را می کردم، پیش خودم حساب می کردم چه قدر وقت دارم که دستتان را بی حایل ببوسم. 

فکر می کنم اولین جرقه اش در راه حفظ قرآن بود که اصلا موفق نبودم و کار به هیچ جایی جز توقف کلاس رفتن نرسید. 

بعد به موفقیت تحصیلی فکر کردم، به ویژه وقتی به قول خودمان تیزهوشان قبول شدم. فکر می کردم المپیادی می شوم و با مدالم می آیم خدمتتان. ولی آن قدر پیش رفت نکردم که، بعد چند سال کلاس ها را رها کردم.

بعدتر یک روز دایی ام داشت درباره جشنواره خوارزمی می گفت و این که برگزیده شدن در آن چندان هم دور از ذهن نیست و راه و چاه نشانم می داد...

ولی دیگر رمق و امیدی نمانده بود برای دیدارتان

اواخر دوران کارشناسی بود، رفتم فرم دانشجوی نمونه گرفتم برای دیدار شما، اما هیچ جای فرم به من نمی خورد. -انگار چند سال دور خودم چرخیده بودم- اصلا فرم را پر نکردم.

یک زمانی به رتبه های برتر آزمون ارشد فکر می کردم ولی پارسال زندگی ام طوری تغییر کرد که اصلا دیگر رتبه برایم مطرح نبود و همان قبول شدن کافی بود.

فهمیده بودم راهی برای دیدار نزدیک نمانده انگار

من اگر عرضه اش را داشتم تا حالا از خود جنمی نشان می دادم

فکر می کردم که شاید...شاید شهید شوم و بر سر خاکم محبوبم را ببینم...


در همه ی این سال ها غیر از شب های عزاداری که می آییم بیت شما، یک بار دیگر هم پیشتان آمدم و چه قدر روز خوبی بود. دانشجو بودم. شاید برای اولین بار در عمرم حدود سه ساعت یک بند در صف ایستاده بودم، شاید برای اولین بار در عمرم این قدر متوالی بازرسی بدنی شده بودم ولی دیگر هیچ یادم نیست تا آن که

حتی هنوز هم باورم نمی شود که این چشمان... این چشمان من به جمال شما باز شده اند و یادم هست که اشکم بند نمی آمد... یادم هست آن روز اشک آسمان هم بند نمی آمد...

سید من و مولای من

رهبر عزیزم

  شرمنده ام که در زندگی بیست و چند ساله ام چیزی برای پیشکش به محضرتان نداشته ام

       این جان ناقابل را از این ناچیز بپذیرید که بی شک دلربایانه ترین دارایی هر انسانی است.

نوشته شده در 15 مرداد 1391


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان