تبلیغات
کـلام - برکت

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

برکت

پنجشنبه 9 آذر 1391   08:11 بعد از ظهر


از در کسوت دبیری ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم


بی وقت شده بود

آن قدر که دعای کمیل را یک نفس تند تند می خواند

می بلعید یا می چشید نمی دانم

آن قدر می دانم که می چسبید...

به دلش می نشست

بیش تر از خیلی وقت های دیگر.


توی آموزشگاه

در اوج بی وقتی

وقتی تا ساعت 12:25 را سر کلاس مدرسه گذرانده بود و

با لباس های گچی و نفس نفس زنان می رسید به کلاسی که ساعت 12 شروع شده بود 

ناهار نخورده

چای ننوشیده*

نماز نخوانده

و تا 8 شب کلاس داشت.

گاهی نماز (ظهر و عصر) را قبل رفتن به کلاس می خواند

گاهی در استراحت کوتاه بینش.

سر نمازها

حسرت یک سجده ی طولانی تر از معمول را می شد در چشمانش دید

گاهی

فقط چند ثانیه فرصت داشت که اشکــــ ببارد

و چه راحت خدا توفیقش می داد.


قصه این گونه پیش نرفت

رسید به جایی که 

فرصت همان کمیل تند تند هم نبود

مگر پنج شنبه هایی که برگه ی آزمونش را زودتر می داد

می آمد مسجد دانشگاه محل امتحان که امروز مسجد دانشگاهش شده**

می نشست

تند تند کمیلش را می خواند

و چه قدر بابت داشتن این دقیقه های بی قاعده خدایش را شکر می گزارد.


خدا باید برکت بدهد به زندگی ما

گاهی ولی این روزها

وقت تا دلت بخواهد هست

توفیق اما...



* باید تدریس را چشیده باشی که بدانی یک نصفه لیوان چای ایستاده خوردن چه قدر خستگی را از جانت به در می کند.

** همیشه فکر می کند همان دو-سه بار دعای کمیل...همان چند بار نماز مغرب و عشا...کار دستش داد...دلش انگار بند شده بود به مسجد این دانشگاه...



نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان