تبلیغات
کـلام - آن نافه ی مراد که می خواستم ز بخت

.
.
به هوش بودم از اول
_______________که دل به کس نسپارم
.
.
شمایل تو بدیدم
_______________نه عقل ماند و نه هوشم
.
.

جست و جو

 

آن نافه ی مراد که می خواستم ز بخت

شنبه 6 آبان 1391   07:24 قبل از ظهر


از سفر نامه های امام رضا جان ،

آرزویی که لحظه ای از دل بگذرد و از یاد برود، نمی دانست چه قدر آرزوست.

از عمق جانش

                   دمی

                          خواست

بی آن که لحظه ای خیال کند برآورده...

غافل از این که

خدا ذاتا اصلا ناگهان را دوست دارد

مثل ناگهان شکسته شدن دل


پیامکی و جمعی و غرغری قبلش از تاخیر در آغاز دعای توسل در حسینیه ی اسکانشان


نشسته بود به دعا... نزدیک نام امام رضا علیه السلام بود

حجمی را بالای سرش احساس کرد

حقیقت داشت

داشت زیر پرچم گنبد امامش نفس می کشید


بلند شد

            آمد عقب ایستاد

                                 به آرزویش رسیده بود

تنها خواسته بود بداند حاشیه ی پرچم چه نگاشته شده...


همه اش رضا بود          رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضا


آن قدر گریست که سرش به شدت درد گرفت

برگشت،

عزم رفتن کرد که برای نماز جماعت و دعای کمیل شب میلاد دیر نشود.


نوشته ی آفـتابـــــــ گـردان